انگار مادرم زير پاي خدا نشسته است
لبخند که مي زند
شکوفه هاي استجابت از دعايم شکوفا مي شوند
اخم که ميکند
لب که ور ميچيند
به فکر که فرو ميرود
منتظر که ميشود براي اينکه به سراغش بروم يا حرفش را گوش کنم
حاجاتم هزارسال
به عقب پرتاپ مي شود
انگار که مادر
زير پاي خدا نشسته است.

پ.ن: سالها قبل این متن را جایی نوشته بودم
امروز خواندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم