شکوفه بادام

تدریس آیه موضوعی : احسنوا ان الله یحب المحسنین

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.
بچه ها گفتم که امام رضا از مدینه به سمت خراسان حرکت کردن
چون مامون دستور داده بود امام رضا بیایند به خراسان
امام رضا توی راه از شهر های زیادی عبور کردن
مثل چه شهر هایی؟

بچه ها : نیشابور و....
من: آفرین یکی از شهر ها نیشابور بود
بچه ها کسی که مسافر هست و توی شهری که رد میشه خونه نداره باید چه کار کنه
بچه ها : بره مسافر خونه... خونه بسازه... چادر بزنه .... توی اون شهر وای ناایستاه و....
من برای هرککدام توضیح مختصری میدهم

من: یک راه دیگر هم هست. توی خونه ی دوستی یا آشنایی مهمون بشه درسته
بچه ها : بله
خوب بچه ها امام رضا بره خونه ی کی مهمون بشه؟
بچه ها هر کدام حرفی می زنن

بچه ها همه دوست داشتن امام رضا برن خونه ی اونا. اما امام رضا که نمی تونست خونه ی همه بره که

بچه ها امام رضا گفت : من هر جا خدای مهربون گفت مهمون میشم
خدای مهربون هم بچه ها به امام رضا گفت که خونه ی  کی پیرزن تنها مهمون بشه

پیر زن تنها خیلی خوشحال بود و خیلی برای امام رضا زحمت می کشید توی چند روزی که امام رضا مهمون خونه اش بود.

روز آخر پیر زن تنها خیلی غصه داشت . چرا بچه ها؟
بچه ها :چون دلش برای امام رضا تنگ میشد

اما رضا گفت : من برای تشکر از تو که برا زحمت کشیدی . کاری میکنم که دلت برای من تنگ نشه

پیر زن گفت چه کار میکنید؟
اما رضا علیه السلام کنار باغچه پیر زن نشست . از توی جیبش دانه ی بادامی را در آورد و توی باغچه پیرزن کاشت و گفت : این دانه به زودی رشد می کنه و درخت میشه و تو هر وقت اونو ببینی به یاد من می افتی و از من یک یادگاری داری تا دلت برای من تنگ نشه

پیر زن خیلی خوشحال بود . و منتظر تا اینکه درخت بالاخره سبز شد.
بچه الان هم اگر رفتید نیشابور بهخ درخت های بادام نگاه کنید شاید یکی از اون درخت ها همونی باشه که امام رضا علیه السلام کاشته:)

پ.ن: مناسبت امروز روز احسان و نیکو کاری و مناسبت فردا روز درخت کاری
این داستان در بر گیرنده هر دو مناسبت هست

پ.ن2: از پیامبر پرسیدن ما غذا زیا درست می کنیم اما مزه غذای عروسی رو نمی ده
فرمودن به غذای عروسی نسیمی از بهشت می وزه
این داستان همون نسیمی بود که از جانب بهشت و امام رضای عزیزم وزید

قصه ی انار

تدریس آیه موضوعی با قصه: انفقوا من طیبات ما کسبتم 276 بقره
ابتدا وارد کلاس می شوم و با نام و یاد خدا روی تخته شروع می کنم به نقاشی کردن
بچه ها به نظر شما دارم چی می کشم
بچه ها : خاله رود خونه  خاله .....

نه بچه ها  برای اینکه بفهمید یک راهنمایی میکنم  و بعد شروع میکنم  خونه می کشم.
(ابتدا یک خرابه کشیده بودم )برای بچه ها توضیح می دهم در زمان های قدیم بعضی از مدرمی که فقیر بودن در خرابه ها زندگی میکردن
کمی با بچه ها در باره خرابه و شرایط زندگی در آن بحث میکنیم.

حالا داستان شروع می شود.
طرحی از یک مادر بیمار به همراه چهار فرزندش دور بستر بیماری میکشم.
کمی دورتر همسر زن بیمار را هم میشکم
از بچه ها می پرسم: بچه ها اینجا خونه ی کی هست؟
بچه ها حدس هایشان را می گویند.

داستان را ادامه می دهم و ماجرای انار خواستن حضرت زهرا از حضرت علی و بعد رفتن ایشان به دنبال انار

درخت اناری می کشم در فصل زمستان و برای بچه ها توضیح می دهم که در زمان های قدیم که یخچال نبوده و وسایل ارتباطی مثل الان نبوده در زمستان میوه های فصل های دیگر پیدا نمیشده یا سخت پیدا می شده)

داستان را با رفتن حضرت علی علیه السلام به خانه مرد یهودی و دادن انار توسط همسر ایشان و اهدای انار به مرد فقیر برای بچه ها تعریف و اجرا میکنم


گنجشک و امام رضا

گنجشک نگران بچه اش بود
هی دور سر امام رضا ژرواز میکرد و جیک جیک میکرد
امام رضا علیه السلام به یکی از یارانشان گفتند: این گنجشک نگران بچه هایش است. برو ماری را که در حوالی خانه اش هست دور کن
مادر ها همیشه نگرانند
درست مثل مادر من که نگرانی همان گنجشک راداشت
سال ۶۵ وقتی ما را مثل ۴ تا بره آهوی بی پناه به آستان او آورد و سپرد دستش
برای همین الان خیالش راحت است
دوهفته است رفته مسافرت و عین خیالش هم نیست
آخر کسی مراقب بره آهو هایش هست
آقا حواست هست به.....
امروز به سراغت می آییم
نرم و آهسته
تا مرا آهوانه زیر پرو بال خودت بگیری

جشن میلاد

من توی مهد کودکم. بعد از ۴ سال دوری
چند دقیقه دیگر جشن تولد امام رضا علیه السلام شروع می شود
برای جشن یک برگ کار برگ آموزشی داریم که بعدا توضیح می دهم
اما یک مولودی دو خطی داریم که از دیشب حتی تو خواب هم تکرارش میکردم

کفترای حرم خوش به حال شما(۲)
قربون صفای اون پر وبال شما
رضا رضا جون ای کاش
کبوتری بودم توی تو بارگاه شما

یا حضرت رئوف

سلام بابای مهربانی ها
برای من شما بیشتر از آنکه امام هشتم باشی بابا بوده ای
همه ی دلتنگی هایم - همه ی نگرانی هایم- اضطراب های شب امتحانم-خوشی هایم همه در حرمت بوده و پشت پنجره فولادت
همان پنجره که می خوانم برایت: پشت پنجره مشبک ضریح /چشم های تو
و چشم های تو همیشه انگار نگران ادم است
من چشم هایت را حس کرده ام پشت ان پنجره مشبک
حتی پیش از آنکه در خواب اجازه بدهی سر بر شانه ات بگذارم و های های گریه کنم
و مهربانانه دانه ی شیرینی را برایم بیاوری
دیشب انگار دلم شیرینی می خواست
همان که ....................
تو کریم تر از آنی که دست های محتاج مرا نبینی
دلم نمی خواهد هیچ چیز و هیچ کس مرا از تو جدا کند
حتی برای لحظه ای/ حتی به اندازه یک خیابان هم نمی خواهم فاصله ام با تو بیشتر شود.
چه در دنیا چه در آخرت
با تو که هستم هیچ چیز نمی خواهم/ مهر تو برایم کافی است
دست نوازش پدرانه ای که ربع قرن بر سرم کشیده ای را از من و خواهران کوچکم دریغ نکن
با تک تک سلول هایم دوستت دارم

پ.نخیلییییییی مهمممممممممم: به اختلاف ساعت پست قبل و پست قبل ترش نگاه کنید تا بفهمید فاصله خواهش آدم تا اجابت حضرت رئوف علیه السلام چه قدر میتواند باشد.

دعوت

امشب شام دعوت حرم اما رضاعلیه السلام هستیم
یعنی امشب قرار است که .............
یا امام رئوف علیه السلاممممممممم
دوستت دارم
جای همه ی شما را خالی میکنیم

دلتنگی از نوع امام رضایی (علیه السلام)

مرد روستایی بابلی راهی خراسان بود. آیت الله کوهستانی به او میگفت: سلام مرا به امام رضا علیه السلام برسان و جوابش را هم برایم بیاور
مرد روستایی بابلی ۱۰ روزی که مشهد بود از این سفارش فراموش کرده بود. روز دهم ناگهان یادش آمد. و با خودش گفت : حالا اگر جواب سلام را نگیرم چگونه برگردم بابل
برای همین با نهایت اخلاص به امام رضا علیه السلام سلام کرد. از طرف آیت الله کوهستانی
ناگهان پرده ای از جلو چشمش کنار رفت. و روی پرده مشکی دید که نوشته سلام مرا هم به آقای کوهستانی برسان و بگو بیشتر (یا شاید هم زودتر) به ما سر بزند

مرد روستایی بابلی وقتی برگشت و خواست پیام را برساند. از آیت الله شنید: جواب را همان روز شنیدم: به  زیارتشان شرفیاب شوم. هر چه زود تر

پ.ن: امام رضا علیه السلام جون... یعنی دلتون برای ما هم تنگ میشه گاهی آیاااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟( این جمله را با اشک بخوانید لطفا چون با اشک نوشتم)

عاشقی به وقت خراسان

تولدت را روز شماری میکنم
به اعتبار وعده دیروزت
آیا به یادت هست؟
قرار بود عیدی بدهی حضرت خورشید
دلم برایت بی تاب است

یا ایها الرئوف

سهم خودم را که از مهربانی گم می کنم
از خودم بدم می آید
مهربان که هستم به تو شبیه ترم آخررررررررررررررر
امروز را بر من ببخش
جبران میکنم

یاکریم

مادرم یا کریم غمگینیست
نشسته روی بامتان آقا

به امام رضا و دلتنگی های این روز هایم برای او

وقتی کسی رو توی وب لینک می کنم انتظار دارم اون هم همین کار رو بکنه

امام رضا خیلی وقته که تو رو به دلم لینک کردم

خودت هم می دونی

ولی انگار این روز ها

شما لینک ما رو یه جورایی از حرمت....

وای خدا نکنه

پس موضوع چیه؟

این که من نمیتونم مثل همیشه هر روز بیام حرم

وقتی هم میام حرم

.......

خانه بزرگ

یک خانه بزرگ است         نزدیک خانه ما

یک حوض گنده دارد          با یک حیاط زیبا

درهای خانه زرد است          هر روز باز باز است

توی اتاقهایش              تسبیح و جانماز است

بر روی گنبدش هست          یک عالمه کبوتر

این خانه فرق دارد          با خانه های دیگر

این خانه مال مردیست         مردی که مهربان است

مردی که در بهشت است           پیش فرشتگان است

لیلا خیامی

 

ضامن آهو

من میان دشت قصه ها

بره آهویی

رمیده ام

تا که خسته و شکسته و غریب

میرسم ز راه

آهوی  تخیل مرا

دوباره ناز میکنی

شرح قصه باز میکنی

********

باز هم خسته و شکسته ام

بیا

بهانه ای برای قصه شو

تهران تابستان 85

آرزوی پروانه ای

آرزوی پروانه ای

امروز حرم خیلی شلوغ بود.

یک عالمه پروانه آمده بودند زیارت

خیلی شاعرانه و رویایی بود.

تا به حال هیچ وقت حرم را این طور ندیده بودم.

دور هر ستون یک عالمه پروانه بال و پر میزدند

آرزو کردم کاش من هم ......

قصه بره آهو ها

سلام یا ضامن آهو

امروز احساس می کردم دل تک تک سلول های بدنم برات تنگ شده . دوست داشتم بیام حرم و باز برات قصه بگم.

یادته پارسا این موقع آمده بودم حرم ، برات قصه گفتم . بعد دو تایی چه قدر گریه کردیم؟

 به دو دلیل مطمئنم که تو هم خیلی اون شب با من گریه کردی

دلیل اولم اینه که تو طاقت گریه هیچ کس رو نداری و این برای من که 22 ساله  اینجا ....دیگ محرز شده

 دلیل دومم هم اینه که قصه قصه جدت  بود و سیب و عاشقی و ..... مگه میشه یکی قصه سیب بگه و بهشت و عاشورا و ... تو گریه نکنی

 حالاهم  که نیمه شبه ، ببخشی نزدیک صبحه و من دارم  گریه می کنم چون دلم برات تنگ شده

چون نیمه شبه و نمی تونم بیام حرم میخام از همین جا برات قصه بگم

 قصه ای که تا حالا هزار بار برات گفتم

 یکی بود یکی نبود

یک ماده آهو بود  4 تا بره داشت

ماده آهو خیلی تنها بود

هیچ کس نداشت ، دلش هم مثل دل گنجشک ها بود

یک روز یکی بهش گفت : باید بری غربت . باید دل بکنی از وطن

ماده آهو می ترسید. آخه هیچ کس رو نمی شناخت . هیچ کس رو نداشت. جوان بود. تنها بود و.....

یک دفعه تو یک نوری توی قلبش روشن کردی

ادامه نوشته

بچه محله ی امام رضا (ع)

از دیشب تا حالا بیشتر از هزار بار این شعر قاسم رفیعا رو با صدای خودش گوش دادم و.....

شما هم بخونید

 بچه محله امام رضا

 موره میبینی که شر و با صفایم       بچه محله امام رضایم

زلزلیم   حادثیم     بلایم              بچه محله امام رضایم

هر روز جمعه دلومه مبندم           به پینجله طلا و ورمگردم

کار و بارم ردیفه با خدایم            بچه محله امام رضا یم

به موبگو بیا به قله قاف           اصلا مو ره بیزر همونجه علاف!

قرار مرار هر چی بیگی مو پایم     بچه محله امام رضایم

دروغ ، مرغ نیست مییون ما باهم       الان به عنوان مثال تو حرم

چند روزه که تو نخ کفترایم              بچه محله امام رضایم

چشم موره گیریفته چنتا کفتر    گفته خودش: چنتاشه خواستی وردر

الان درم خادماره مپایم          بچه محله امام رضایم

کفتراره که بردم از روگنبد         مرم مو واز تونخ رفت وآمد

تو نخشه او گنبد طلایم          بچه محله امام رضایم

گنبده نصب شب مده به دستم        او گفته: هر وخ که بییی مو هستم

مویم که قانع و بی ادعایم             بچه محله امام رضایم

وخته میبینم توی عالم همه          ازش میگیرن و مگن واز کمه

گنبدشه اگر بده رضایم         بچه محله امام رضایم

گنبد وممبد نموخوام باصفا           سی ساله پای سفره ای آقا

منتظر یک ژتون غذایم            بچه محله امام رضایم 

بره آهو

من میان دشت قصه ها

بره آهویی

رمیده ام

تا که خسته و شکسته و غریب

میرسم ز راه

آهوی  تخیل مرا

دوباره ناز میکنی

شرح قصه باز میکنی

********

باز هم خسته و شکسته ام

بیا

بهانه ای برای قصه شو

تهران تابستان 85

کوچه های خراسان.....

چشمه های خروشان تورا می شناسند                   بیشه های پریشان تو را می شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی                     ریگ های بیابان تو را می شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت              زین سبب برگ و باران تو را می شناسند

اینک ای خوب فصل غریب سر آمد          چون تمام غریبان تو را می شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم                 کوچه های خراسان تو را می شناسند        

     این شعر را قیصر عزیز روز دهم آذر 1377 (میلاد امام زمان (ع)) توی دفتر خاطراتم نوشت و امروز توی حرم به یادش برای امام رضا خوندم و......

به حق نذری های ندیده

صبح زود مادر رفته بود بیرون

 وقتی برگشت یک ظرف املت دستش بود.

بچه ها تعجب کردند.

این چیه؟

گفت: نذری

به حق نذر های ندیده و نشنیده . تازه یکی هم فرم عینک نذری می داد. یکی هم فالوده و......

با خودم فکر می کنم چرا در این دست ها و ..... یک نفر یک جمله از امام رضا یا یک نهاد یک بروشور شناسایی امام رضا (ع) اهدافش و تاثیرش بر ایران و.... نمی دهد

نی لبک

نی لبک

نذر چشمهای قشنگ ضامن آهو علیه السلام به یاد شهدای عاشورای رضوی (ع)

چوپان نی لبک میزد و بره آهو با صدای نی لبک پیش می امد و جست و خیز کنان چشم به آهو داشت .

چوپان نی لبک میزد و بره آهو در التهاب یک خاطره ، بی قرار و نا آرام ، بی شیب و مضطرب به او نزدیک میشد. حزن جاری از نی لبک چوپان تا عوق جان بره آهو نفوذ کرده بود و می آمد تا شراب خاطرات دل انگیز آن صبح روشن را در جام دل چوپان بریزد.

بره آهو جلو تر می آمد و آهنگ نی لبک بی انکه چوپان بخواهد حزین و حزین تر میشد. چوپان در چشمهای بره آهو نگاه کرد.تصویر مردی مهربان که آغوشی گشاده داشت چشمهای آهو را جذاب تر کرده بود. تصویری در قالب قرن ها.راستی راز زیبایی چشم آهو این بود؟

چوپان بی قرار آن تصویر نی لبک را به مناری افکند و در حالیکه تمام جانش می نواخت به دنبال آهو روان شد.

بره آهوبه یاد روزی که مادرش برای بردن او و خواهر و برادرانش به سوی آن ضامن آمده بود می دوید و چوپان آهوی تصویر چشمهای آهو شده بود.

آمدند.آمدند و به یک پنجره مشبک رسیدند. آهو ایستاد و به چوپان نگاه کرد.یعنی تو هم باید می آمدی به بهانه ای و به دنبال....

می بینی  ؟ همه آمده اند.از همه جای دنیا.امام فقط بیست و هفت نفرند که.....

چند لحظه بعد آغوش مرد مهربان گسترده بود تا چوپان و آهو را برای هزارمین بار ضمانت کند.

نقاره می زنند

نقاره می زنند....

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت             نقاره می زنند.....مریضی شفا گرفت

دیدی که سنگ در دل آیینه آّب شد                      دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت

خورشید آمد و به ضریح تو سجده کرد               اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت

پیغمبری رسید و در این صحن پر زنور                   در هر رواق خلوت غار حرا گرفت

از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید                    پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت

زیر پرش نهاد و به سمت خداپرید                          تقدیم حق نمود و سپس ازتقاء گرفت

چشمی کنار این همه باور نشست و بعد                 عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت

دارم قدم قدم به تو نزدیک تر می شوم                          شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت

دارم به سمت پنجره فولاد می روم                        جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت

(رحمان نوازنی   ) 

آقاااااااااااااااااا

راه زن بود دلم راه مرا زد آقا                      قسمت این بود شوم مرتد مرتد آقا

غزلی توبه ام از دست ندانم هایم                    بین تاریکی و خورشید مردد آقا

ضرری دارد اگر نیم نگاهی بکنی؟                 تا شوم راحت از این حس مجرد آقا

فرصت زمزمه ای را به دلم برگردان                 فرصت شعر و پریشانی ممتد آقا

مدتی هست کمی روسری ام شک دارد               مدتی هست کمی بد شده ام بد آقا

هر که پرهیز ترین  است برایش انگار                 میرسد از در و دیوار پیامد آقا

چشم ها قصد ندارند سخاوت باشند                 چشم هاهان شده دیوار تر از سد آقا

واذا زلزلت الرض همین امروز است                     قهر کردند مگر آل محمد آقا

فکر،پا بوس پراز عشق تو را گم کرده است              شهر ما قبله ی عشاق ندارد آقا

نذر کردیم فقط هر که شود طوقی تر                 بفرستیم به پرواز به گنبد آقا

سال 82 از نامه ی من یادت هست                      و جوابی که نوشتی و نیامد آقا

ولی امسال به پیوست کمی خسته ترم                    خسته از چون و چرا باید و شاید آقا

دو سه روزیست کبوتر شده حالم ، ممنون               که جنون میوزد از کوچه مجدد آقا

پریسا مقصودی از نیشابور  از کتاب صحن آفتاب دفتر سوم

آقا خودت بگو کی هستی

مادر همیشه صدات میزنه غریب الغربا

وقتهایی که روضه داریم بعضی از خانوم ها می گن " یا ضامن آهو"

یه روز که مادر داشت می گفت:" مامون آقا رو به زور و نیرنگ تا خراسون کشوند و بعد توی غربت شهید کرد"

پریدم وسط حرفش که : داداش مهدی هم توی غربت.....

داغ دل مادر تازه شد . اشک توی چشاش جمع شد. یه خورده نگام کرد و گفت: "امام با بقیه فرق داره، امامه....

و من درست نفهمیدم مادرشما رو به خاطر اینکه امامی دوست داره یا اینکه غریب الغربا بودنت

آقاجون عاشق کفترای حرمته. دوست داره یکی از کفترای حرمت باشه. نه اینکه بخواد کفتر باشه ها.

 میخواد کفتر حرمت باشده.

خب حرم شما که کفتر زیاد داره یکی کمتر و بیشتر چه فرقی میکنه

خیلی ها دوست دارن کفتر حرمت باشن

بعضی وقت ها فکر میکنم این کفترای حرم همشون آدمایی بودن که.....

آبجی فاطمه از کوچیکی عاشق سقا خون بود. همیشه به سقا خون قسم میخورد.

داداش محسن وقتی میاد حرم پاتوقش ایوون طلاست.

عمو جواد و بچه هاش رواق های شما رو دوستدارن

خلاصه که آدم ها هر کدوم شما رو یه جوری دوست دارن و ممن همین طور موندم که چی رو وردارم

ضریحت که مال همه هست و مال هیچکی نیست.

خیلی وقته همین طور موندم که مردم شما رو به خاطر اینکه غریب الغربایی دوست دارن

یااینکه ضامن آهویی، ؟شایدم به خاطر گنبد و گلدسته  یا به خاطر کفتراست.

از خانم معلم پرسیدم گفت : بخا طر اینه که امامه

گفتم: امام یعنی کسیکه حرم داره؟ غریب الغربا؟ ضامن آهو شده یا ...

گفت : چرا از خودش نمی پرسی

حالا اومدم از خودت بپرسم: امام یعنی چی؟

م. رها نقل از روز نامه قدس

همیشه کسی آن طرف خط هست

امروز یک .....شنبه است .

مثل همه ی ...شنبه های دیگر میتواند بیاید و برود و هیچ خاطره ای از خود به جای نگذارد.

امام نه امروز با .... شنبه های دیگر فرق دارد.

 در اتاق سر دبیر روزنامه قدس جلسه است. بحث ها داغ است .چای ها از دهان افتاده است. تلفن زنگ میزند

کسی توجه نمی کند.

تلفن بی وقفه زندگ میزند.

انگار کسی که آن طرف خط است خسته نمیشود.

نه، کسی که آن طرف خط است هیچ وقت خسته نمیشود.

مسئول دفتر روز نامه گوشی را بر میدارد.

صدای لرزانی از الن طرف خط می پرسد: آقا آن جا روز نامه امام رضاست

نسیم خنکی از پنجره داخل میشود

بله بفرمائید.

-         اگر می شود وصل کنید اتاق یکی از مسئولین روز نامه

-         همین جا اتاق  یکی از مسئولین روز نامه است بفر مایید

-         آقا ما بیست سال است می خواهیم به زیارت آقا بیاییم. اما پول نداریم. دستمان گیر است.

 همین قدر توانستیم پول جور کنیم که به شما زنگ بزنیم.

اگر میشود گوشی را بگیرید طرف حرم .

می خواهم با آقا حرف بزنم . می خواهم از آقا حاجت بگیرم.

مسئول دفتر سر دبیر مکث می کند.

 خونی گرم همه ی بدنش را می پیماید.

می چرخد و دستش را تا قاب پنجره بالا می آورد.

 پشت پنجره چشم انداز وسیعی از شهر دیده میشود که خورشیدی را بغل گرفته است.

این ... هیچ وقت تمام نمی شود.

 

آمدم صیدم کنی ضامن آهو(ع)

دیشب آن قدر دلم تاول زد           که همه لب به دعا وا کردند

دل تب سوخته ام را بردند            و دخیل در آقا کردند (فهمیه شهیدی)

بالاخره یک بخش دیگر به اعتبار "انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی" در این وبلاگ باز شد. قران بی آل علی(ع) !!!!

البته دلیل دیگرش همسایگی  با ضامن آهو بود.

امروز غروب خانه همسایه صفای دیگری داشت. هوا ابر بود

یک بار هم  

در بیابان کاشان

هوا ابر بود

 و من خفته بودم .......

غروب بود و هوا ابر بود و باران نم نم .....

همسایه مهربان بود و زمان هم زمان استجابت دعا بود و من بودم ونگاه مهربان همسایه و یک لیست از نام های آدم هایی که  درد داشتند و از همسایه دور بودند البته ظاهرا

غروب بود و هوا ابر بود و لحظه استجابت دعا و من درد خودم را از یاد برده بودم

غروب بود و هوا ابر بود و همسایه........

این شعر آقای بابک اسلامی که زبان حال همه ی مشتاقان آقاست هم تقدیم به همه ی دوستانی که از دور و نزدیک هی به همسایه سلام می رسانند و....

اشتیاق

نام تو را شنیده ام و جان گرفته ام                 این جاده را به سمت خراسان گرفته ام

انگار می پَرم، پُرم از ابر ها رها                     از بادها سبک ترمف از ابر ها رها

این خاک نیست روی هوا راه می روم                پروانه ام به باغچه ی ماه راه می روم

آقا چه خوب زائر خود را شناختی                       از دور ها مسافر خود را شناختی

مِنبَعد سر نمی شم از پایبوستان                          تقدیر اگر مرا برساند به طوستان

من سالهاست بال و پرم خاک خورده است            شور سفر درون سرم خاک خورده است

تقویم ها زمان مرا سست کرده اند                       پاهای بی زبان مرا سست کرده اند

از کودکی جوانی من ته کشیده بود                      خورشید زندگانی من ته کشیده بود

نام تو را شنیدم و بی وقفه پر زدم                          از روستا بریده به کوه و کمر زدم

نام تو را شنیدم و چون برق تاختم                          از غرب پا گرفتم و تا شرق تاختم

آقا رسید نامه رسان مریض ها                           با نسخه و نام و نشان مریضهات

یک روستا سلام برایت رسانده اند                      بیمار ها پیغام برایت رسانده اند

گفتند می رسند به خدمت غریب جان                    آخر بخوانشان سر فرصت غریب جان

گفتند سالهاست هوای تو کرده اند                      صد نذر گوسفند برای تو کرده اند

بد جور عاشقت شده پیر و جوانشان                     نام شما نمی افتد از زبانشان

 عمریست چشمای تو را آه می کشند                       شبها که ماه می وزد از آسمانشان

نام تو را به پنجره ها گوشزد شدند                       بوی بهار آمده از خان و مانشان

گرمای اشتیاق تو از نسلهای دور                       آتش کشیده است به جان وجهانشان

این قوم نیز درد غریبی کشیده اند                      ای محرم همیشه درد نهانشان

آقا هنز قبله ی حاجاتشان تویی                          خورشید بی بدیل مناجاتشان تویی

نذر دل دهاتی شان را قبول کن                        احساس ایلیاتی شان را قبول کن

مگذار انتظار بیافتد به جانشان        آقا تو را به جان مولا بخوانشان(کاش می گفت:آقا تو رابه جان جوادت..)