تبليغاتX
تربيت قرآني
نوحه کودکانه چهارشنبه 2 دی1388 3:41 بعد از ظهر
دختر گلم سپیده خواسته بود یک نوحه در باره امام حسین برای کودکان در این پست بگذارم

این هم نوحه

آهسته می رفت                  خورشید زیبا

او خسته بود و                        تنهای تنها(۲)

دنبال او بود          زینب که شاید

خورشید خندان         پیشش بیاید

آهسته می رفت                 خورشید زیبا

او تشنه بود و         تنهای تنها

او رفت و زینب              در آ رزو بود

لبخند خورشید              در یاد او بود

آهسته می رفت............

شب بود و زینب          بر نیزه ها دید

یکبار دیگر           رخسار خورشید

آهسته می رفت...............

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

بوی نر گس جمعه 27 آذر1388 9:21 بعد از ظهر
صبح چشم  که باز کردم گل نرگس روی اپن را دیدم که غنچه اش باز شده بود

چه قدر کیف دارد صبح آدم چشم به نرگس باز کند

چه قدر کیف دارد آدم صبح چشمش را باز کند ببیند گل نرگس

وای.......

گل نرگس کجایی

آمده بودم اینتر نت کاری انجام بدم

به یه سایتی بر خوردم که بهت اسائه ادب کرده بود

دلم به درد آمد

عطر نرگس از سرم پرید

بوی خون آمد توی مشامم

بوی عاشورا

باید کاری  کرد

کاری حسینی

تو کاری نمیکنی؟ خودت کاری نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

حا ل و هوای محرم پنجشنبه 26 آذر1388 6:43 قبل از ظهر
امسال هم محرم از راه رسیده با حال و هوایی جدید

ومن دلم می خواه در این حال و هوای جدید بگویم

کاش آن هاکه وارثان حسین اند کاری زینبی بکنند

که دوباره یزید فرصت نفس کشیدن پیدا نکند

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

باز هم یک جمعه دیگر تمام شد جمعه 20 آذر1388 7:2 بعد از ظهر
غروب جمعه دیگر رسید و تو نیامدی

راستش این هفته اگر می آمدی پاک آبرو ریزی میشد

تمام طول هفته را دلم مثل هفته های دیگر در هوایت نبود. میدانی که در دلم چه خبر بود؟

امروز هم که جمعه بود یک چشم به در و یک چشم.....

گاهی وقت ها فکر می کنم همان یک چشم هم به در نباشد سنگین تیم بعضی از ماها

بگذرم

دلم برایتان تنگ شده آقا

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

آموزش ارزش های زندگی به کودکان- راستی شنبه 14 آذر1388 9:12 بعد از ظهر

راستی و صداقت یکی از مهم ترین پیغام ها و سفارش های همه ی پیامبران ، امامان و رهبران معنوی است.

کودکان بنا به فطرت خود در بستری از راستی و یگانگی به سر می برند، اما شیوه های غلط  تربیتی بزرگسالان موجب می شود که کودکان از این مسیر منحرف شوند.

 

از آن جا که کودکان در سنین پیش از دبستان تفاوت بین واقعیت و خیال را درک نمی کنند گاهیعکس العمل بزرگسالان به  آنچه را بر زبان می آورند ممکن است در فهم و استمرار راستی و صداقت در آنان مشکل ایجاد کند.

در بازی های روزمره ساده ای مثل  بازی زیر میتوان راستی ره به آنان آموخت

کتابی را بلند کنید و به کودک بگویید یک فیل را بلند کرده ام

عرووسکی را بلند کنید و بگویید دارم کتاب می خوانم

در مورد درستی آن چه می گویید با کودک گفتگو کنید

حال از کودک بخواهید متکایی را بر دارد و با آن ماشین بازی کنید

حالا به کودک بگویید ما در بازی هستیم و در بازی این (متکا ) ماشین ماست  و قرار است که با آن به شهر دیگری برویم

به کودک فرصت دهید راجع به آن چه کرده اید فکر کند.

حوصله داشته باشید کودک شما برای درک این معما ها به زمان نیاز دارد

 

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

عشق می کنم که معلمم جمعه 13 آذر1388 7:18 بعد از ظهر
خوبی این وبلاگ اینه که آدم معلم هاشو پیدا می کنه

اگر چه من سعی کردم گمشون نکنم که برای پیدا کردنشون به زحمت بیافتم

پریروز دیدمش

پیر مرد چهار راه لشگر را پشت سر گذاشته بود و سر به زیر داشت قدم میزد 

ناگهان برقی از ذهنم گذشت

وای 20 سال گذشته بود از آخرین باری که دیده بودمش

صداش زدم

پیر شده بود

گفتم آقا منو میشناسید؟

گفت : فامیلت یادم نمیاد

گفتم: صفری ام 20 سال پیش شاگردتان بودم

پرسید چه کار می کنی؟

گفتم : معلمم، عشق می کنم که معلمم

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

خوش به حال مسلمونا دوشنبه 9 آذر1388 11:7 قبل از ظهر

گنجشک مادر و جوجه قشنگش از ترس خودشان را توی شکاف سنگ قایم کرده بودند. مرد جوان در حالی که لبخند می زد به آن ها نزدیک شد.

دست کرد تو لانه و گنجشک مادر را درآورد.

گنجشک مادر بال بال میزد و انگار داشت گریه میکرد.

مرد  با دست دیگرش بچه گنجشک را برداشت و به دوستانش نشان داد. یکی از آن ها با دست به سر جوجه زد. کنجشک بیچاره از رتس چشمانش را بست.

پیامبر از آن جا رد میشد. ناراحت شد و اخم کرد و گفت: چرا این گنجشک را اذیت می کنی؟ بچه اش را به او پس بده

مرد خجالت کسید. دستهایش را باز کرد و گنجشک آزد شد و پرواز کرد. دور سر پیامبر چرخید و دورشد

خوش به حال گنجشکه  که پیامبر هواشو داشت

خوش به حال مسلمونا که پیامبری به این مهربونی و دل نازکی دارند.

صلوات

 

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

بازی عجیب و احمقانه شنبه 7 آذر1388 6:4 بعد از ظهر
جلوی بچه کوچولوی ۳ ساله عمه اش را گذاشته اند و شروع کرد ه اند به مثلا قربانی کردن عمه

که مثلا بازی کنند . که بچه بدونه عید قربانه که......

آب بیارید

چاقو بیارید

بچه هم شروع کرده به جیغ کشیدن

داد زده و ریه کرده و...

 این هم شد یاد دادن عید قربان

آخه کی گفته عید قربان عید کشتن و سر بریدنه؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

آموزش های مذهبی به کودکان- عید قربان جمعه 6 آذر1388 5:55 قبل از ظهر

دیروز در یکی از سایت های  آموزشی کودکان جستجو می کردم.

تصویری را به مناسبت عید قربان مشاهده کردم که باعث حیرت و تاسفم شد.

تصویر حضرت ابراهیم سلام الله علیه و حضرت اسماعیل سلام الله علیها  در حالی که پدر کاردی در دست داشت و پسر با دست و پای بسته شده با طناب دراز کشیده بود

کودکان خردسال از نظر شناختی دارای صفت برگشت پذیری نیستند. یعنی اگر چیزی را بپذیرند  یا ببینند نمی توانند حالت های قبل را در ذهن خود تصور کنند. و آن چیزی را که میبینند تفسیر کنند.

مثلا وقتی پدر را با چاقو روی سر پسر می بینند. اولا در همان لحظه نمی توانند مهربانی های قبلی پدر را به خاطر بیاورند (البته اگر برایشان گفته باشند) و بعد بپذیرند که این همان پدر مهرابان است و در این لحظه هم که کارد در دست دارد پسرش را تا سر حد جان دوست دارد و این فرمان پرودگار است....

از طرفی خدا را مهربان دیده اند  حالا هنشان مخدوش می شود که چه طور ممکن است این خدای مهربان چنین فرمان بی رحمانه ای را صادر کند.

کاش کسانی که در باره کودکان کار اعتقادی می کنند به خودشان این زحمت را بدهند که در باره ویژگی های کودکان مطالعه کنند

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

خاطرات معلم ها- نمره ناپلئونی چهارشنبه 13 آبان1388 11:29 قبل از ظهر
معلم فیزیک بود

سوم و چهارم دبیرستان

هر دو هفته امتحان می گرفت.

روز های آخر کلاس چهارم یک روز قبل از اینکه برگه های امتحان روز قبل را رو بده

 در گوشم آرام گفت:با ناپلئون نسبتی داری؟

پرسیدم : چه طور

گفت : آخه هر بار که امتحان می گیرم ۱۰ میشی

-آرزو به دل ماندم یک بار ۱۱ بگیری یا ۹

******

ورقه ها رو داد

9 شده بودم

رفت جلوی کلاس و شروع به صحبت کرد:

بچه ها سوال ۶ دو نمره داشته ولی بعضی از برگه ها رو اول صحیح کردم و یک نمره دادم .

 به هرکی یک نمره دادم دستشو ببره بالا بیام درست کنم

دستمو بردم بالا

۹ رو خط زد و کرد ۱۰

تا آخر ساعت تا چشمممان به هم می افتاد دو تایی می زدیم زیر خنده

بچه ها تو کف این مانده بودند که ما به چی می خندیم

خدا حفظت کنه هر جا که هستی آقای دهنوی عزیز 

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |