تبليغاتX
تربيت قرآني
دلتنگی از نوع خاص چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 1:44 بعد از ظهر
باران
به استقبال دلتنگی هایم آمده
بیچاره نمی داند
خاکستری شده
روزگار من

پ.ن: لطفا برای ظهور خود عجله کنید


برچسب‌ها: اهل بیت, ع
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

کمک یکشنبه 10 اردیبهشت1391 10:45 قبل از ظهر
من بچه داری بلدم
ای حضرت باران
اگر این روزها که فاطمه نیست
برای آرام کردن کودکان تازه یتیم شده ات
همراه و کمک می خواهی
برچسب‌ها: اهل بیت, ع
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

مادر اگر.... دوشنبه 4 اردیبهشت1391 8:20 قبل از ظهر

مادر الگوی اهل خانه است
هر کاری بکند
بقیه اهل خانه هم یاد می گیرند
مثلا

شهید بشود آن هم مظلومانه......


برچسب‌ها: مادر, الگو, تربیت فرزند
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

خدا جونم چهارشنبه 30 فروردین1391 9:56 قبل از ظهر
خطا از من است، می دانم.
از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"،
اما به دیگران هم دلسپرده ام.
از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین" ،
اما به دیگران هم تکیه کرده ام.
اما رهایم نکن...
بیش از همیشه دلتنگم...
به اندازه ی تمام روزهای نبودنم
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

تمرین صبوری سه شنبه 15 فروردین1391 11:24 قبل از ظهر
در خانه چیز زیادی نبود
فقط قرص نانی بود
که مادر نگه داشته بود برای دخترک خانه که موقع صرف غذا خواب بود
هنوز هم دخترک ناز خانه خواب بود
سه ساله بود
شاید هم کمی کمتر یا بیشتر
پدر که از راه رسید مهمان آورده بود
به مادر گفت: چیزی برای پذیرایی داریم
مادر گفت : فقط قرصی نان که برای زینب نگه داشته ام که خواب است
دخترک چشمهای نازش را نیمه باز کرد و گفت : آن را به مهمان بدهید من صبر میکنم
تمرین صبوری آیا از همین جا آغاز شده برای روز های بی مادری زینب؟ یا....
برچسب‌ها: اهل بیت, ع
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

کرامات امام هادی(ع) یکشنبه 6 فروردین1391 12:35 بعد از ظهر
صد نگهبان شمشير به دست

از ابو سعيد سهل بن زياد نقل شده است كه: ما در خانه ابوالعباس فضل بن احمد بن ادريس بوديم و صحبت از امام هادى عليه‏السلام به ميان آمد. ابو العباس از پدرش نقل كرد كه روزى نزد متوكل رسيدم، او را خشمگين و مضطرب ديدم. او به وزيرش فتح بن خاقان با خشم و غضب مي‏گفت: اين چه سخنانى است كه در مورد اين مرد مي‏گويى و مرا از اجراى تصميم باز مي‏داري؟
فتح مي‏گفت: يا اميرالمؤمنين! سخن‏چينها دروغ گفته‏اند. و بدين ترتيب تلاش مي‏كرد متوكل را آرام سازد، ولى او آرام نمي‏گرفت و هر لحظه خشم و غضبش بيشتر مي‏شد تا آنجا كه گفت: به خدا سوگند! او را مي‏كشم. او مرتب مردم را [عليه من] مي‏شوراند و مي‏خواهد فتنه‏اى برپا سازد و چشم طمع به دولت من دارد.
آن‏گاه دستور داد چهار نفر جلاد آماده شوند و به چهار نفر از غلامان خود دستور داد هنگامى كه على بن محمد عليهما‏السلام  وارد شد، بر او بتازيد و با شمشيرهاى خود او را قطعه قطعه كنيد.

ناگاه متوجه شدم امام هادى عليه‏السلام است كه مأموران، حضرت را با وضع نامناسبى به حضور متوكل آوردند. ناگهان چهار غلامى كه مأمور به قتل او بودند، به سجده افتادند و دستور متوكل را اجرا نكردند، و خود متوكل نيز از تخت به زير آمده، عرض كرد: يابن رسول‏الله! چرا نابهنگام تشريف آورده‏ايد؟
و مرتب دستها و صورت حضرت را مي‏بوسيد! حضرت فرمود: من به اختيار خود نيامده‏ام، بلكه به دعوت تو آمده‏ام و پيك تو مرا احضار نموده است.
آن‏گاه متوكل به فتح بن خاقان و ديگران خطاب كرد: مولاى من و خودتان را بدرقه كنيد! پيك بد مادر به دروغ او را احضار كرده است.

بعد از آنكه حضرت برگشتند، متوكل رو كرد به جلاّدها كه چرا دستور مرا [در باره على بن محمد عليهما‏السلام [اجرا نكرديد؟ جواب دادند:

آن‏گاه كه او را وارد ساختيد، ناگهان مشاهده كرديم كه بيش از يكصد نفر شمشير به دست دور او را گرفته‏اند! از ديدن آنان آن قدر وحشت كرديم كه نتوانستيم مأموريت را انجام دهيم.-6-


.............................
6. بحار الانوار، ج 50، ص 155؛ محجّة‏البيضاء،
فيض كاشانى، ج 4، ص 318؛ كشف الغمة، اربلى، ج 2، ص 395؛ تجلّيات ولايت، ص 478.

منبع:http://www.eteghadat.com/forum/topic-t3994.html

برچسب‌ها: امام هادی, ع
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

فضایل امام هادی (ع) یکشنبه 6 فروردین1391 12:32 بعد از ظهر


دو نمونه از فضايل و دلايل امامت امام هادى (ع )








1 - ((اسماعيل بن مهران )) مى گويد: هنگامى كه بار اوّل ، امام جواد (عليه السلام ) از مدينه به سوى بغداد مى رفت ، هنگام خروج ،

به او عرض كردم : فدايت گردم ! من در مورد اين سفر تو ترسان و نگرانم ، امر امامت بعد از تو از آن كيست ؟

آن حضرت خندان به من توجّه كرد و فرمود:((آنكه تو گمان كرده اى (شهادت ) در اين سال رخ نمى دهد)).

هنگامى كه معتصم عباسى (هشتمين طاغوت عباسى ) آن حضرت را از مدينه به بغداد طلبيد، هنگام خروج آن حضرت از مدينه به

حضورش شتافتم و عرض كردم : فدايت گردم ! تو مى روى ، بعد از تو به چه كسى مراجعه كنيم ؟ (امام بعد از تو كيست ؟)

آن بزرگوار گريه كرد به طورى كه محاسنش از اشك چشمش تر شد، سپس به من رو كرد و فرمود:

در اين سفر، نگرانى و خطر وجود دارد

((اَلاَْمْرُ مِنْ بَعْدِى اِلى ابْنِى عَلِي ؛ مقام امامت بعد از من با پسرم على (امام هادى (عليه السلام )) است )).

برچسب‌ها: امام هادی, ع
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

به خاطر امام هادی(ع) سه شنبه 23 اسفند1390 7:51 قبل از ظهر
دوستان عزیز این صفحه برای مقابله با توهین کنندگان به ساحت امام هادی و ائمه اطهار راه اندازی شده. لطفا در پر بار شدن هر چه سریع تر صفحه کمک کنید و تا جایی که می تونید بازنشر کنید.

در مقابل تلاش یک مشت انسان بی دین باید ما هم تمام تلاشمون رو بکار بگیریم و نباید دست روی دست بگذاریم.
دوستان این صفحه رو باز نشر کنید تا به سرعت مطالب مفیدی درس قرار بگیره و انشاالله بزودی بتونی مطالب انگلیسی رو هم توش قرار بدیم و امام هادی رو به همه دنیا معرفی کنیم.

اجازه ندید ما رو به انفعال بکشونن.

هر کی دلش برای ائمه می تپه یا علی...

https://plus.google.com/u/0/105508623830178937259/posts


دوستانی هم که در گوگل پلاس فعال نیستن لطفا با معرفی این لینک در وبلاگ هاشون یا اطلاع رسانی از طریف ایمیل در ثواب این کار شریک باشن.

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

کودکی بزرگان دوشنبه 8 اسفند1390 2:17 بعد از ظهر
امام حسن عسگری (ع) در کودکی


روزی بهلول از کوچه ای می گذشت. کودکانی را دید که مشغول بازی هستند؛ ولی یکی از آنها ایستاده است و بازی نمی کند.
بهلول به او گفت:
- می خواهی وسیله بازی برای تو بیاورم ، تا تو با کودکان دیگر به بازی بپردازی؟
کودک پاسخ داد:
- خداوند ما را برای بازی کردن نیافریده است!
بهلول پرسید:
- پس ما را برای چه هدفی آفریده شده ایم؟
کودک گفت:
- برای عبادت پروردگار چنانچه خدا در قرآن می فرماید:
" افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون "یعنی آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریدیم و به سوی ما بازنمی گردید؟!
بهلول گفت:
- شما هنوز کوچک هستید و به سن بلوغ نرسیده اید.
کودک با کلامی دلنشین پاسخ داد:
- مادرم را دیدم که می خواست آتش روشن کند. او هیزمهای کوچک را در اجاق گذاشت و آتش زد، سپس هیزم های بزرگ را روی آنها گذاشت تا آتش بگیرند!
بهلول از بسیاری دانایی کودک در حیرت بود، پرسید:
- نام تو چیست؟
و پاسخ شنید:
- حسن عسگری (ع)

پ.ن: از وبلاگ  دلم گرفته چرا نمی ایی (لینکدونی)

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

درد چهارشنبه 26 بهمن1390 8:21 قبل از ظهر
دستم را بریده ام
دیشب از درد نخوابیدم
درست همین روز ها یی که تو از درد پهلو شب ها به خود می پیچی
همین روز ها وقتی درد دارم
از درد ممنون می شوم
ای کوثر رسول خدا (ص)
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

خداوندا به حق هشت وچارت جمعه 7 بهمن1390 9:40 قبل از ظهر
یک بنده خدایی شراب خریده بود از یه کوچه ی باریم بن بست داشت می رفت سمت خونه یه هویی امام زمانش وارد کوچه شد دلش لرزید اگه امام ازش می پرسید توی ظرف چیه؟؟؟؟؟؟؟ با خدا قرار گذاشت اگه آبرومو جلوی امام زمانم نبری قول میدم که ..... تو حال خودش بود که امام بهش رسید ازش پرسید چی خریدی؟ گفت : سرکه امام گفت : درش رو باز کن بعد انگشت مبارک رو کرد توی ظرف و بعد کرد توی دهانش مزمزه کردو گفت : راست می گی سرکه است خدایا می شه این شراب این هفته ی اعمال ما رو هم تبدیل به سرکه کنی؟ قول میدم دیگه سراغ این کوچه ی ای که تهش شراب فروشی نرم فقط این جمعه اگه پرونده رو شد به جای شراب سرکه باشه توش باشه؟؟؟؟؟؟
برچسب‌ها: امام زمان عیه السلام
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

بهشت قرآنی پنجشنبه 6 بهمن1390 5:50 بعد از ظهر

من بهشتي را دوست دارم

 كه بتوانم در آن قرآن تدريس كنم

شهید تدین
برچسب‌ها: شهداوقران
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

شهدا وقران2 چهارشنبه 28 دی1390 7:57 قبل از ظهر

شهید دانشجو سید غفور هزاوه ای
خواهرم، از همه مهمتر اینکه قرآن را فراموش نکن »فاقرؤوا ماتیسّر من القرآن«


نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

شهدا و قران چهارشنبه 28 دی1390 7:57 قبل از ظهر
دانشجوى شهید على محمد اصغرى
از قرآن فاصله نگیرید که هر بندبند و آیه آن درسى بزرگ است. با توجه تلاوت کنید.

برچسب‌ها: شهدا وقران
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

دعا سه شنبه 27 دی1390 11:33 بعد از ظهر

دعا كردن

به به چه حالي داره

وقتي دعا مي‌كني

با قلب كوچك خود

خدا خدا مي‌كني

تو شبهاي چارشنبه

ائمه رو مي‌خوني

تا آخر توسل

دست به دعا مي‌موني

بدون كه خيلي زيباست

وقتيكه دستات بالاست

نمي‌دوني كه دعاهات

چه قدري مشگل گشاست

(رنگ و ادب شعر و نابغه شماره 9 محسن ذوزني نشر ميم - 1383)

حجاب


برچسب‌ها: شعر کودکانه, آموزش قران, دعا
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

زیارت سه شنبه 27 دی1390 11:28 بعد از ظهر

آمد عمويم باز از زيارت

سوغاتي آورد يك دانه ساعت

شكل خروس است اين ساعت او

ميخواندآواز قوقولي قوقو

وقت سحر را ميداند انگار

امروز مارا او كرد بيدار

خيلي صدايش آرام و ناز است

ميگفت پاشو وقت نماز است

رحماندوست


برچسب‌ها: شعر کودک, آموزش قران
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

کربلایی ها شنبه 24 دی1390 5:37 بعد از ظهر
نشسته ایم سر سفره
مادر می غذا تعارف میکند به کربلایی زینب که مادر شوهر الهه دایی است
او هم ظرف غذا را گرفته و می دهد به کربلایی غلام که شوهرش است
بعد کربلایی معصومه که خاله بزرگه است ....
مدام این واژه کربلایی تکرار می شود
امسال خاله کوچیکه و خاله بزرگه و شوهراشان و بابا و ... کربلایی شده اند
و من
که سه ماه از کربلایی شدنم گذشته
خدایا کربلایی نشده های سفره امروز را هم کربلایی کن

الهی آمین

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

باغ ارزو ها جمعه 23 دی1390 10:54 قبل از ظهر

شرح نمايش : يكي بود يكي نبود توي اين شهر بزرگ دختري تو خونشون نشسته بود . اسم اين دختر ما آرزو بود دختري زرد و نحيف ، لاغر و خيلي ضعيف ، بهانه‌گير و نق نقو .

راوي : آرزو با بهانه مادر و كرد كلافه هي داد و فرياد مي‌زد .

آرزو : نمي‌خوام ،‌ نمي‌خوام ‌، ناهار و شام نمي‌خوام ،‌ ميوة خام نمي‌خوام ، چقدر بگم چطور بگم نمي‌خوام ، نمي‌خوام . آلو نمی خوام ، انجیر نمی خوام-

مادر می گفت : یه کمی هندوانه- چند دانه انگور – بیا بگیر دخترم – شیرینه و خوش مزه

آرزو : انگور نمی خوام – زیتون نمی خوام- میوه نمی خوام هیچ چی نمی خوام

مادر : خدايا از دست اين دختر چكار كنم .

راوي : مادر رفت پيش مربي آرزو .

مادر با مربي آرزو صحبت مي‌كند .

راوي : بله بچه‌ها اين جا مهد كودك آرزوهاست .

يك مهد كودك قشنگ با بچه‌هاي زرنگ .

مربي يك فكري كرد فكر قشنگ ، به بچه‌هاي مهد گفت .

مربي : بياين بياين تماشا ، به باغ خيلي زيبا ،‌ خوب بچه‌ها رسيديم ،‌ چه ميوه‌هايي ديديم .  بچه ها یواش یواش  ، مثل اینکه میوه ها همه خوابند.

معلم : چه ميوه‌هايي خوش رنگترند :

میوه ها : من من .

معلم :چه ميوه‌هاي خوشمزه‌ترند

میوه ها : من من .

معلم : خیلی خوب و خیلی خوب . حالا يكي يكي بياييد جلو بگوييد چي داريد برامون . از ویتامین از مزه . بگین ترشید یا شیرین-

راوي : سيب سرخ لپ گلي گرد و چاق و تپلي جلو اومد و گفت :

من تازه و پرآبم خوشبو مثل گلابم ،‌ هم قرمز و هم زردم .

راوی : انجیر شیرین و سیاه ، یواش یواش آمد جلو

انجیر : میوه با ادب منم – شیرینم و خوش مزه ام ، هر کی که منو خورده –بزرگ شده خیلی زود. پر زور و پر قدرتم- انجیر خوشمزه ام

توت فرنگي با ادا و زرنگي جلو آمد و گفت :

من ميوه خوشبويم ، خوردن من بي‌زحمت ،‌ چه آسان و چه راحت .

شلغم : بسه شدم كلافه از بس زدي تو چانه ،‌ من از همه مفيدترم ، پيش همه عزيزترم ، هر كه مرا بخوره نداره درد و غصه .

از آن كنار آمد صداي انار

انار دانه دانه‌ام ، زيبايي هر شاخه‌ام ، قرمز و رنگينم من ، آبدار و شيرينم من .

آرزو مي‌رود به سوي ميوه‌ها و با خودش مي‌گويد : اينو بخورم ،‌ اون بخورم .

به همه ميوه‌ها دستهاشون رو با هم مي‌گيرند و مي‌گويند :

براي بدن ما خوبند همة ميوه‌ها                     براي سلامتي ما خوبند همة غذاها


برچسب‌ها: اموزش قران کودکان, نمایش کودکانه
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

جمعه 23 دی1390 10:49 قبل از ظهر

بابا بزرگ و بي‌بي   

 منتظر ما هستن

ميون خونه تنها   

 چشم به راه نشستن

 چه خوبه فوراً بريم  

 تا چشم به راه نمونن

غصه و تنهايي رو     

 از دلشون برونن

 راضي و خشنود مي‌شه   

 خداي خوب و دانا

روزي و نعمت مي‌ده      

بدون منّت به ما

محسن ذوزني

 


برچسب‌ها: آموزش قران, شعر کودک, شعر برای اموزش قران
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

خوش دارم روضه بخوانم چهارشنبه 21 دی1390 8:29 قبل از ظهر
به نام او که براى او زنده‏ایم، به عشق او مانده‏ایم، به امید او تلاش مى‏کنیم و براى او مى‏میریم. از شدت تنهایى خوش دارم که روضه بخوانم. اکنون که خدا توفیق داده است و گاهگاهى به دیدار اروند رفته‏ام به حالتى نوین دست یافته‏ام. شاید این روضه را در بعداز ظهرى در هنگام غروب در کنار این رود خوانده باشم و شاید ذهن من در کنار این رود، این روضه را خوانده است:
پیش چشمم را پرده‏اى از خون فرا گرفته است. در میان امواج خروشان این رود، حکایتى نهفته است. حکایت مظلومیّت کسانى که جز عشق به او گناه دیگرى نداشته‏اند. حکایت کسانى که به ماندن خو نکرده بودند. حکایت کسانى که به پشت دیوار کاهگلى آخر دنیا تعلق داشته‏اند. آرى به او قسم که این رود انباشته از خون است.
از دجله تا فرات در این دو رود که با تأنى خاص در سرتاسر تاریخ ،جریان داشته‏اند، تاریخ صفحات مظلومیّت خود را پر کرده‏است. مظلومیّت اقوامى که با ظهور تمدن به زنجیر کشیده شده‏اند. کسانى که فداى مصلحتها شده‏اند و کسانى که نخواسته‏اند نداى درونى خود را خاموش کنند، نه دیگر نمى‏توانم ننویسم.
بگذارید بدانند که به آنان تعلق داشته‏ام، بگذار بدانند که براى آنها مى‏گریم. بگذار بدانند که خجالت مى‏کشم با آبى وضو بگیرم که عباس دستهایش را و على اصغر گلویش را و حسین )ع( طاقتش را در کنار همین آب از دست داده‏اند. اکنون نیز همچون همیشه این رود در جریان هر قطره خود حکایت یک ایثار را با خود مى‏برد و به دریا مى‏ریزد. این شبها نداى مظلومیّت ملت خدایى ما، نداى پیرمرد صادق زحمتکش حاشیه کویر و نداى بچه محصل 15 ساله ما، در غریو توپ و مسلسل خلاصه گشته است.
اما: " دجله و فرات شاهدانى بر این دعاى من هستند که امواج ایشان چیزى جز این مظلومیّت نیست .
مازنده به آنیم که آرام نگیریم    
موجیم که آسودگى ما عدم ماست
و تا دجله و فرات هست و امواج این دو رود خلاصه شده در اروند هست، ما هستیم، حق هست، باطل هست و مبارزه هست و سرانجام نیز پیروزى است. ان‏شاءاللَّه. » و لا حول و لا قوه الا باللَّه العلى العظیم«.
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |