به استقبال دلتنگی هایم آمده
بیچاره نمی داند
خاکستری شده
روزگار من
پ.ن: لطفا برای ظهور خود عجله کنید
برچسبها: اهل بیت, ع
ای حضرت باران
اگر این روزها که فاطمه نیست
برای آرام کردن کودکان تازه یتیم شده ات
همراه و کمک می خواهی
برچسبها: اهل بیت, ع
مادر الگوی اهل خانه است
هر کاری بکند
بقیه اهل خانه هم یاد می گیرند
مثلا
شهید بشود آن هم مظلومانه......
برچسبها: مادر, الگو, تربیت فرزند
از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"،
اما به دیگران هم دلسپرده ام.
از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین" ،
اما به دیگران هم تکیه کرده ام.
اما رهایم نکن...
بیش از همیشه دلتنگم...
به اندازه ی تمام روزهای نبودنم
فقط قرص نانی بود
که مادر نگه داشته بود برای دخترک خانه که موقع صرف غذا خواب بود
هنوز هم دخترک ناز خانه خواب بود
سه ساله بود
شاید هم کمی کمتر یا بیشتر
پدر که از راه رسید مهمان آورده بود
به مادر گفت: چیزی برای پذیرایی داریم
مادر گفت : فقط قرصی نان که برای زینب نگه داشته ام که خواب است
دخترک چشمهای نازش را نیمه باز کرد و گفت : آن را به مهمان بدهید من صبر میکنم
تمرین صبوری آیا از همین جا آغاز شده برای روز های بی مادری زینب؟ یا....
برچسبها: اهل بیت, ع
از ابو سعيد سهل بن زياد نقل شده است كه: ما در خانه ابوالعباس فضل بن احمد بن ادريس بوديم و صحبت از امام هادى عليهالسلام به ميان آمد. ابو العباس از پدرش نقل كرد كه روزى نزد متوكل رسيدم، او را خشمگين و مضطرب ديدم. او به وزيرش فتح بن خاقان با خشم و غضب ميگفت: اين چه سخنانى است كه در مورد اين مرد ميگويى و مرا از اجراى تصميم باز ميداري؟
فتح ميگفت: يا اميرالمؤمنين! سخنچينها دروغ گفتهاند. و بدين ترتيب تلاش ميكرد متوكل را آرام سازد، ولى او آرام نميگرفت و هر لحظه خشم و غضبش بيشتر ميشد تا آنجا كه گفت: به خدا سوگند! او را ميكشم. او مرتب مردم را [عليه من] ميشوراند و ميخواهد فتنهاى برپا سازد و چشم طمع به دولت من دارد.
ناگاه متوجه شدم امام هادى عليهالسلام است كه مأموران، حضرت را با وضع نامناسبى به حضور متوكل آوردند. ناگهان چهار غلامى كه مأمور به قتل او بودند، به سجده افتادند و دستور متوكل را اجرا نكردند، و خود متوكل نيز از تخت به زير آمده، عرض كرد: يابن رسولالله! چرا نابهنگام تشريف آوردهايد؟
و مرتب دستها و صورت حضرت را ميبوسيد! حضرت فرمود: من به اختيار خود نيامدهام، بلكه به دعوت تو آمدهام و پيك تو مرا احضار نموده است.
آنگاه متوكل به فتح بن خاقان و ديگران خطاب كرد: مولاى من و خودتان را بدرقه كنيد! پيك بد مادر به دروغ او را احضار كرده است.
بعد از آنكه حضرت برگشتند، متوكل رو كرد به جلاّدها كه چرا دستور مرا [در باره على بن محمد عليهماالسلام [اجرا نكرديد؟ جواب دادند:
.............................
6. بحار الانوار، ج 50، ص 155؛ محجّةالبيضاء،
فيض كاشانى، ج 4، ص 318؛ كشف الغمة، اربلى، ج 2، ص 395؛ تجلّيات ولايت، ص 478.
منبع:http://www.eteghadat.com/forum/topic-t3994.html
برچسبها: امام هادی, ع
1 - ((اسماعيل بن مهران )) مى گويد: هنگامى كه بار اوّل ، امام جواد (عليه السلام ) از مدينه به سوى بغداد مى رفت ، هنگام خروج ،
به او عرض كردم : فدايت گردم ! من در مورد اين سفر تو ترسان و نگرانم ، امر امامت بعد از تو از آن كيست ؟
آن حضرت خندان به من توجّه كرد و فرمود:((آنكه تو گمان كرده اى (شهادت ) در اين سال رخ نمى دهد)).
هنگامى كه معتصم عباسى (هشتمين طاغوت عباسى ) آن حضرت را از مدينه به بغداد طلبيد، هنگام خروج آن حضرت از مدينه به
حضورش شتافتم و عرض كردم : فدايت گردم ! تو مى روى ، بعد از تو به چه كسى مراجعه كنيم ؟ (امام بعد از تو كيست ؟)
آن بزرگوار گريه كرد به طورى كه محاسنش از اشك چشمش تر شد، سپس به من رو كرد و فرمود:
در اين سفر، نگرانى و خطر وجود دارد
((اَلاَْمْرُ مِنْ بَعْدِى اِلى ابْنِى عَلِي ؛ مقام امامت بعد از من با پسرم على (امام هادى (عليه السلام )) است )).
برچسبها: امام هادی, ع
در مقابل تلاش یک مشت انسان بی دین باید ما هم تمام تلاشمون رو بکار بگیریم و نباید دست روی دست بگذاریم.
دوستان این صفحه رو باز نشر کنید تا به سرعت مطالب مفیدی درس قرار بگیره و انشاالله بزودی بتونی مطالب انگلیسی رو هم توش قرار بدیم و امام هادی رو به همه دنیا معرفی کنیم.
اجازه ندید ما رو به انفعال بکشونن.
هر کی دلش برای ائمه می تپه یا علی...
https://plus.google.com/u/0/105508623830178937259/posts
روزی بهلول از کوچه ای می گذشت. کودکانی را دید که مشغول بازی هستند؛ ولی یکی از آنها ایستاده است و بازی نمی کند.
بهلول به او گفت:
- می خواهی وسیله بازی برای تو بیاورم ، تا تو با کودکان دیگر به بازی بپردازی؟
کودک پاسخ داد:
- خداوند ما را برای بازی کردن نیافریده است!
بهلول پرسید:
- پس ما را برای چه هدفی آفریده شده ایم؟
کودک گفت:
- برای عبادت پروردگار چنانچه خدا در قرآن می فرماید:
" افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون "یعنی آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریدیم و به سوی ما بازنمی گردید؟!
بهلول گفت:
- شما هنوز کوچک هستید و به سن بلوغ نرسیده اید.
کودک با کلامی دلنشین پاسخ داد:
- مادرم را دیدم که می خواست آتش روشن کند. او هیزمهای کوچک را در اجاق گذاشت و آتش زد، سپس هیزم های بزرگ را روی آنها گذاشت تا آتش بگیرند!
بهلول از بسیاری دانایی کودک در حیرت بود، پرسید:
- نام تو چیست؟
و پاسخ شنید:
- حسن عسگری (ع)
پ.ن: از وبلاگ دلم گرفته چرا نمی ایی (لینکدونی)
دیشب از درد نخوابیدم
درست همین روز ها یی که تو از درد پهلو شب ها به خود می پیچی
همین روز ها وقتی درد دارم
از درد ممنون می شوم
ای کوثر رسول خدا (ص)
برچسبها: امام زمان عیه السلام
من بهشتي را دوست دارم
كه بتوانم در آن قرآن تدريس كنم
شهید تدینبرچسبها: شهداوقران
شهید دانشجو سید غفور هزاوه ای
خواهرم، از همه مهمتر اینکه قرآن را فراموش نکن »فاقرؤوا ماتیسّر من القرآن«
از قرآن فاصله نگیرید که هر بندبند و آیه آن درسى بزرگ است. با توجه تلاوت کنید.
برچسبها: شهدا وقران
دعا كردن
به به چه حالي داره
وقتي دعا ميكني
با قلب كوچك خود
خدا خدا ميكني
تو شبهاي چارشنبه
ائمه رو ميخوني
تا آخر توسل
دست به دعا ميموني
بدون كه خيلي زيباست
وقتيكه دستات بالاست
نميدوني كه دعاهات
چه قدري مشگل گشاست
(رنگ و ادب شعر و نابغه – شماره 9 – محسن ذوزني – نشر ميم - 1383)
حجاب
برچسبها: شعر کودکانه, آموزش قران, دعا
آمد عمويم باز از زيارت
سوغاتي آورد يك دانه ساعت
شكل خروس است اين ساعت او
ميخواندآواز قوقولي قوقو
وقت سحر را ميداند انگار
امروز مارا او كرد بيدار
خيلي صدايش آرام و ناز است
ميگفت پاشو وقت نماز است
رحماندوست
برچسبها: شعر کودک, آموزش قران
مادر می غذا تعارف میکند به کربلایی زینب که مادر شوهر الهه دایی است
او هم ظرف غذا را گرفته و می دهد به کربلایی غلام که شوهرش است
بعد کربلایی معصومه که خاله بزرگه است ....
مدام این واژه کربلایی تکرار می شود
امسال خاله کوچیکه و خاله بزرگه و شوهراشان و بابا و ... کربلایی شده اند
و من
که سه ماه از کربلایی شدنم گذشته
خدایا کربلایی نشده های سفره امروز را هم کربلایی کن
الهی آمین
شرح نمايش : يكي بود يكي نبود توي اين شهر بزرگ دختري تو خونشون نشسته بود . اسم اين دختر ما آرزو بود دختري زرد و نحيف ، لاغر و خيلي ضعيف ، بهانهگير و نق نقو .
راوي : آرزو با بهانه مادر و كرد كلافه هي داد و فرياد ميزد .
آرزو : نميخوام ، نميخوام ، ناهار و شام نميخوام ، ميوة خام نميخوام ، چقدر بگم چطور بگم نميخوام ، نميخوام . آلو نمی خوام ، انجیر نمی خوام-
مادر می گفت : یه کمی هندوانه- چند دانه انگور – بیا بگیر دخترم – شیرینه و خوش مزه
آرزو : انگور نمی خوام – زیتون نمی خوام- میوه نمی خوام هیچ چی نمی خوام
مادر : خدايا از دست اين دختر چكار كنم .
راوي : مادر رفت پيش مربي آرزو .
مادر با مربي آرزو صحبت ميكند .
راوي : بله بچهها اين جا مهد كودك آرزوهاست .
يك مهد كودك قشنگ با بچههاي زرنگ .
مربي يك فكري كرد فكر قشنگ ، به بچههاي مهد گفت .
مربي : بياين بياين تماشا ، به باغ خيلي زيبا ، خوب بچهها رسيديم ، چه ميوههايي ديديم . بچه ها یواش یواش ، مثل اینکه میوه ها همه خوابند.
معلم : چه ميوههايي خوش رنگترند :
میوه ها : من من .
معلم :چه ميوههاي خوشمزهترند
میوه ها : من من .
معلم : خیلی خوب و خیلی خوب . حالا يكي يكي بياييد جلو بگوييد چي داريد برامون . از ویتامین از مزه . بگین ترشید یا شیرین-
راوي : سيب سرخ لپ گلي گرد و چاق و تپلي جلو اومد و گفت :
من تازه و پرآبم خوشبو مثل گلابم ، هم قرمز و هم زردم .
راوی : انجیر شیرین و سیاه ، یواش یواش آمد جلو
انجیر : میوه با ادب منم – شیرینم و خوش مزه ام ، هر کی که منو خورده –بزرگ شده خیلی زود. پر زور و پر قدرتم- انجیر خوشمزه ام
توت فرنگي با ادا و زرنگي جلو آمد و گفت :
من ميوه خوشبويم ، خوردن من بيزحمت ، چه آسان و چه راحت .
شلغم : بسه شدم كلافه از بس زدي تو چانه ، من از همه مفيدترم ، پيش همه عزيزترم ، هر كه مرا بخوره نداره درد و غصه .
از آن كنار آمد صداي انار
انار دانه دانهام ، زيبايي هر شاخهام ، قرمز و رنگينم من ، آبدار و شيرينم من .
آرزو ميرود به سوي ميوهها و با خودش ميگويد : اينو بخورم ، اون بخورم .
به همه ميوهها دستهاشون رو با هم ميگيرند و ميگويند :
براي بدن ما خوبند همة ميوهها براي سلامتي ما خوبند همة غذاها
برچسبها: اموزش قران کودکان, نمایش کودکانه
بابا بزرگ و بيبي
منتظر ما هستن
ميون خونه تنها
چشم به راه نشستن
چه خوبه فوراً بريم
تا چشم به راه نمونن
غصه و تنهايي رو
از دلشون برونن
راضي و خشنود ميشه
خداي خوب و دانا
روزي و نعمت ميده
بدون منّت به ما
– محسن ذوزني
برچسبها: آموزش قران, شعر کودک, شعر برای اموزش قران
پیش چشمم را پردهاى از خون فرا گرفته است. در میان امواج خروشان این رود، حکایتى نهفته است. حکایت مظلومیّت کسانى که جز عشق به او گناه دیگرى نداشتهاند. حکایت کسانى که به ماندن خو نکرده بودند. حکایت کسانى که به پشت دیوار کاهگلى آخر دنیا تعلق داشتهاند. آرى به او قسم که این رود انباشته از خون است.
از دجله تا فرات در این دو رود که با تأنى خاص در سرتاسر تاریخ ،جریان داشتهاند، تاریخ صفحات مظلومیّت خود را پر کردهاست. مظلومیّت اقوامى که با ظهور تمدن به زنجیر کشیده شدهاند. کسانى که فداى مصلحتها شدهاند و کسانى که نخواستهاند نداى درونى خود را خاموش کنند، نه دیگر نمىتوانم ننویسم.
بگذارید بدانند که به آنان تعلق داشتهام، بگذار بدانند که براى آنها مىگریم. بگذار بدانند که خجالت مىکشم با آبى وضو بگیرم که عباس دستهایش را و على اصغر گلویش را و حسین )ع( طاقتش را در کنار همین آب از دست دادهاند. اکنون نیز همچون همیشه این رود در جریان هر قطره خود حکایت یک ایثار را با خود مىبرد و به دریا مىریزد. این شبها نداى مظلومیّت ملت خدایى ما، نداى پیرمرد صادق زحمتکش حاشیه کویر و نداى بچه محصل 15 ساله ما، در غریو توپ و مسلسل خلاصه گشته است.
اما: " دجله و فرات شاهدانى بر این دعاى من هستند که امواج ایشان چیزى جز این مظلومیّت نیست .
مازنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگى ما عدم ماست
و تا دجله و فرات هست و امواج این دو رود خلاصه شده در اروند هست، ما هستیم، حق هست، باطل هست و مبارزه هست و سرانجام نیز پیروزى است. انشاءاللَّه. » و لا حول و لا قوه الا باللَّه العلى العظیم«.

