X
تبلیغات
تربيت قرآني
جهنم وجود داره ؟ شنبه 28 اردیبهشت1392 9:23 قبل از ظهر
صداش از کلاس می آمد : جهنم وجود نداره ... مامانم گفته

لحظه ای بعد با مربی اش آمکد سراغ خاله صفری

مربی : خاله صفری حسام ازتون سوال داره
من : سلام حسام جون بیا ببینم (بغلش می کنم و ...

حسام: خاله جهنم وجود داره؟

من : تو چی فکر می کنی؟ به نظر تو جهنم وجود داره؟
حسام : نه وجود نداره. چون مامانم گفته وجود نداره
من : فقط چون مامانت گفته وجود نداره ، وجود نداره ؟ (شکلک تعجب در حد لالیگا). منم فکر میکنم مامانت درست گفته
حسام: واقعا .. پس جهنم وجود نداره
من : برای بچه های خوب نه... جهنم برای بچه های خوب وجود نداره..... چون بچه های خوب هیچ وقت به جهنم نمیرن

حسام: آ ها پس برای بچه های خوب وجود نداره

من : ولی برای آدم بد ها وجود داره. چون اگه جهنم وجود نداشته باشه آدم بد ها خیلی از آدم های خوب و حتی بچه ها رو اذیت می کنن

حسام: خوب پس جهنم وجود داره ولی برای آدم بد ها... برای بچه های خوب وجود نداره

من : گمانم

حسام : خاله اگه کارتون خشن نگاه کنیم میریم جهنم
من : گمان نمیکنم
حسام : برم به بچه ها بگم
حسام به سرعت به طرف کلاس رفت و بعد صدایش از کلاس می آمد که : بچه ها جهنم وجود داره ولی نه برای بچه های خوب


برچسب‌ها: خاطرات مهدکودک, اموزش مفاهیم دینی
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

غفلت-تلنگر چهارشنبه 11 اردیبهشت1392 8:48 قبل از ظهر
دانشگاه کارت تبریک و دعوت فرستاده سر برگش این مدلی هست

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

بسمه تعالی

نام زهرا سلام الله علیها بالاتر از نام خدا
چه غفلت ظریفی
در خیلی از کار های روزمره ما این غفلت ظریف که دل ائمه را می لرزاند وجود دارد

نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

پریزاد سه شنبه 3 اردیبهشت1392 5:40 قبل از ظهر
یکی بود یکی نبود . توی یک اقیانوس1- بزرگ ماهی های بزرگی زندگی میکردند.ماهی های ریز و درشت. سبز و قرمز و سفید و.....(در حین تعریف کردن قصه نقاشی اش را مرحله به مرحله برای بچه ها می کشم. بچه ها هم نظر می دهند: خرچنگ- عروس دریایی- هشت پا و....)

بعد شروع می کنم برای بچه ها قصر میکشم. البته بچه ها باید حدس بزنند . از کنگره هایش می کشم و آن قدر ادامه می دهم تا بچه ها به کلمه قصر برسند.
توی این قصر بچه ها پادشاه اقیانوس ها زندگی میکند که خیلی خیلی خیلی مهربان است2-
یک روز پادشاه اقیانوس ها ماهی سبزی را صدا زد و گفت که پیغامی را از طرف او به ماهی های رود خانه برساند. سبز ماهی خیلی خوشحال شد و قبول کرد که پیام پادشاه اقیانوس ها را برساند

ادامه دارد

....1- (بچه ها مفهوم اقیانوس را بلد نبودند مجبور شدم با سر هم کردن چند رود خانه و و چند دریا و کشیدن تصاویرشان مفهوم اقیانوس را بای آن ها بگویم) ادامه دارد

2- ( ساخت این تصویر برگفته از درک کودکان از مفهوم خداست . لطفا مراجعه کنید به کتاب آموزش مفاهیم دینی همگام با روان شناسی رشد نوشته دکتر ناصر باهنر(
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

باغی کف دست سه شنبه 3 اردیبهشت1392 5:36 قبل از ظهر
یکی بود یکی نبود . یه دستی بود که ۵ تا انگشت داشت. یک شب انگشتها خوابیده بودن.(دست بچه ها را روی یک صفحه بگذارید و  دور گیری کنید. انگشت ها را خیلی تپل دور گیری کنید( هم برای بچه ها جالب و خنده دار است و هم نقاشی مناسب تر
صبح یکی یکی از خواب بیدا شدن( انگشت ها را یکی یکی با این صدا باز کنید: فید-فید- فید)
اولی گفت : بهاره
دومی گفت : بهار شکوفه داره
سومی گفت : ما که بهار نداریم
چهار می گفت : بیاید یه گل بکاریم
انگشت ها همه به هم گفتند : کجا کجا گل بکاریم
پنجمی به روی سرش اشاره کرد و گفت اینجا
روی انگشت  پنجمی گل کاشتیم .... اینطوری .....بعد
اولی گفت بهار.... دومی گفت بهار شکوفه داره... سومی گفت : بهار ما چی کم داره؟ چهارمی گفت:.....
خب بچه ها شما انگشت چهارم ... بگین چی کم دار
بچه ها : درخت
من: درخت چی ؟
اونا : درخت سیب ... هلو و....
روی انگشت کوچک و اشاره چند درخت می کشیم

من : خب دیگه چی لازم داریم
اونا: خورشید - ابر و..... روی انگشت باقی مانده خورشید کشیدیم و بالای آسمان ابر

اولی گفت : چه باغ خوبی داریم
دومی گفت : خوب بگهش میداریم
سومی گفت چه طوری
چهارمی گفت:.... باز بچه ها انگشت چهارم بشوند و نظرشان را بگویند

پنجمی گفت : بچه ها پیامبر صلوات الله علیه هم در باره  مرافبت از باع یه چیزی گفته
انگشت ها : چی گفته :

با هم بخوانیم : لا تقطعوالثمار.. درختان میوه را قطع نکنید (شاخه درخت را نشکنید)


برچسب‌ها: اموزش مفاهیم دینی
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

آموزش توحید به کودکان دوشنبه 2 اردیبهشت1392 2:6 بعد از ظهر

صبح دیر از خواب بیدار شدم. کسالت هم داشتم.می خواستم زنگ بزنم مهدکودک و مرخصی بگیرم ولی دلم نیامد.
تا برسم در دانشگاه دیر شد. دم در اصلی دانشگاه هم نیم ساعت معطل شدم .دیگه حسابی دیر شده بود.
با یک وسیله شخصی که خدا رحمت کنه اموات طرف رو تا نزدیک مهد اومدم.

سلانه سلانه به طرف مهد می رفتم که یک حلزون خوشگل توجهم رو جلب کرد. خم شدم کمی تماشایش کردم و بعد آرام با دست راستم بلندش کردم و گذاشتم کف دست چپم
لزج و بامره بود. ترسید و رفت توی صدفش
راه افتادم طرف مهد.آخرهای صبح گاه بودکه رسیدم و یک راست رفتم مقابل بچه ها و گفتم بچه ها براتون حلزون آوردم
صف به هم ریخت همه دور خاله صفری جمع شدن ... حکایتی بود که نگو
تو کلاس نیره جون یک جعبه کفش بهم دادن و خاله اکرم هم کمی برگ از حیاط آورد. خانه ی حلزون آماده بود. گذاشتمش توی جعبه روی برگ ها و رفتم به کلاس اول ...پرسش و پاسخ و مشاهده که تمام شد رفتم سراغ حلزون .... وای در رفته بود
کجا ؟ نمی دونم

حالا برای کلاس های بعدی چه حاکی باید به سرم میکردم .با سمانه خاله رفتیم  تو باغچه ی رو به روی مهد و پس از یک عملیات انتحاری گشت و گذار ۵ تا حلزون زنده و یک حلزون مرده پیدا کردیم 

حالا برو ادامه مطلب :) 

ادامه دارد


برچسب‌ها: خاطرات مهدکودک, اموزش قران کودکان, اموزش مفاهیم دینی
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

تنبلانه پنجشنبه 29 فروردین1392 7:47 بعد از ظهر
امام باقر علیه السلام گفته از آدم های تنبل بیزارم
حدیثش طلبتون
البته این پست رو برای خودم نوشتم . اونای که منو میشناسند می فهمند یعنی چی :)))))))))))))
برچسب‌ها: اجتماعی نوشت
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

این هم یک نامه کودکانه برای حضرت مادر دوشنبه 5 فروردین1392 1:10 بعد از ظهر

یاس کبود قشنگم ، وقتی تو  اومدی

خورشید از پنجره سرک کشید

حالا من ،دلم تنگه برات

دوستت دارم خیلی زیاد

دوست کوچولوی تو ..............


برچسب‌ها: فاطمیه
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

کمک دوشنبه 5 فروردین1392 12:20 بعد از ظهر
من بچه داری بلدم
ای حضرت باران
اگر این روزها که فاطمه نیست
برای آرام کردن کودکان تازه یتیم شده ات
همراه و کمک می خواهی
برچسب‌ها: فاطمیه
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

مظلوم من سه شنبه 22 اسفند1391 9:58 قبل از ظهر
علی جان
نجار تقصیری ندارد
درِ بی میخ هم
مشکلی از خانه ی تو
نه از دل نامردمان روزگار تو
حل نمی کند

آن ها شعور فاطمی ندارند

به خانه برگرد
و مراقب کودکان خود باش
گیرم برای خانه ات
دری بی میخ سفارش دادی
برای کاسه زهر حسن ت
و برای دل زینب ت 

و برای حنجره حسین ت
و برای دست های عباس تتتتتتتتتتتتت
چه می کنی
مظلوم من
به خانه برگرد
به خانه ی بی زهرا

و مراقب کودکان خود باش


برچسب‌ها: فاطمیه
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

من ملکه هستم سه شنبه 22 اسفند1391 5:34 قبل از ظهر
چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش گفت:چرا خانوماتون نمی تونن با مردا دست بدن یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند ؟
دانشجوی ایرانی لبخندی زد و گفت:آیا هر مردی میتونه با ملکه انگلستان دست بده
چارلز با عصبانیت گفت : نه!!!
ملکه مگه فرد عادیه؟ فقط افراد خاص می تونن با ایشون دست بدن.. دانشجوی ایرانی بی درنگ گفت
((خانم های ایرانی همشون ملکه هستند..))


دخترک رو به مرد کرد و گفت: واقعا آقا؟!
مردگفت: ببخشید چی واقعا؟!
گفت: واقعا شما بچه شیعه ها از دخترای چادر به سر بیشتر از ما خوشتون میاد!
مردگفتم: بله
دخترک گفت: اگه آره، پس چرا پسرایی که از ماها خوششون میاد از کنار ما که میگذرند محو ما میشن،
ولی همین خود تو و امثال تو از چند متری یه دختر چادری که رد میشید فقط سر پایین میندازید و رد میشید!
مردگفت: آره راست میگی، سر پایین انداختن کمه!
دخترک گفت: کمه؟ ببخشید متوجه نمیشم؟
مرد گفت: برای تعظیم مقابل حجاب حضرت زهرا (سلام الله علیها)
باید زانو زد حقا که سر پایین انداختن کمه آره تو راست میگی …

برچسب‌ها: اجتماعی نوشت
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

قصه خانم بهار دوشنبه 21 اسفند1391 10:18 قبل از ظهر
آموزش دعای تحویل سال با قصه و رنگ آمیزی و کاردستی

ابتدا به کودکان یک برگ کاغذ و مداد شمعی دادم. برای خودم هم برگه ای را به دیوار چسباندم
روی برگه خودم درختی کشیدم و قصه را شروع کردم.
یکی بود یکی نبود. درخت تنهایی بود که دلش برای بهار خیلی تنگ شده بود.
یک روز به ننه سر ما گفت : ننه سرما جون بهار کی میاد
ننه سرما : برای اینکه بهار بیاد باید تو دعا کنی
درخت : بسم الله الرحمن الرحیم. خوب ننه سرما من بسم الله الرحمن الرحیم گفتم حالا چه دعایی باید بخوانم
ننه سرما: یا مقلب القلوب و الابصار (چند بار به شکل قطعه بندی دعا را با بچه ها تکرار می کنیم: یا مقلب القلوب(3بار) والابصار(3بار)یا مقلب القلوب و البصار3 بار

درخت داشت دعا رو تکرار میکرد که یک دفعه احساس کرد کم کمک داره گرمش میشه
(گوشه نقاشی شروع کردم به کشیدن خورشید. البته قبلش با پرسش و پاسخ ذهن بچه ها را آماده کردم)

بچه ها هم خورشید را می کشیدند و لذت می بردند.
درخت به آسمان نگاه کرد و خورشید را دید. خیلی خوشحال شد.
خورشید گفت برای اینکه بیشتر گرمت بشه با من بخوان : (بخش دوم دعا را اینجا آموزش دادم : یا مدبر الیل و النهار)

از بچه ها خواستم به عنوان درخت شاخه هایشان را بالا بگیرند. یکی یکی دستهایشان را لمس کرده بالا می بردم. بچه ها از این کار خیلی لذت می بردند.

تکه های از کاغذ را هم در همین حین به بچه ها دادم تا به گلوله کرده و به عنوان شکوفه به درخت بچسبانند(از خورده کاغذ های کار های قبلی استفاده میشد.)

من : بچه ها گوش کنید صدای می آید .
بچه ها دستهایشان را به گوش هایشان نزدیک کردن و گوش دادن
وای بچه ها صدای رود خانه می آید. برفها آب شدن. آفرین به خورشید خانم
رود خانه همین طور که  جاری شده بود می خواند (این جا قسمت سوم دعا را آموزش دادم یا محول ال حو.ل و الاحوال

در همین موقع بچه ها درخت ناگهان یاد ننه سرما افتاد و گفت: ننه سرما کو ؟

خورشید خانم گفت : مگه نمی بینی خانم بهار آمده .. ننه سرما رفته پشت کو ها خونه ی بچه هاش تا سال دیگه دوباره بیاد

خانم بهار تا اسم خودشو شنید گفت : کی بود منو صدا زد...
و بعد به درخت و خورشید و رود خونه گفت بیایید با هم به شکرانه /امدن بهار قسمت /آخر دعا رو همه با هم بخوانیم (اینجا قسمت آخر دعا حول حالنا الی احسن الحال را آموزش دادم)

بچه ها نقاشی هایشان را تکمیل کردند. کمی کاغذ رنگی سبز به عنوان برگ هم دادم که بچسبانند.


برچسب‌ها: خاطرات مهدکودک, اموزش مفاهیم دینی, تدریس قران با قصه
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

ارتباط سالم جمعه 18 اسفند1391 8:46 قبل از ظهر

ارتباط سالم از دیدگاه قران

باید توجه داشت که قبل از ارتباط کلامی ، فضای برخورد یعنی وضعیت ظاهری: نگاهها و حالت های چهره ، حرکت ها و ابرو ها در ارتباطات سالم و مناسبات صحیح انسانی بسیار موثر است. قیافه عبوس ، تبسم ملیح، غرور و یا خضوع و ف.رتنی ، در ایجاد فضای مثبت یا منفی ارتباط اثر های مهمی در ارتباط ها دارند.

" به تکبر از مردم روی در هم مکش و با غرور بر زمین گام منه" (لقمان آیه 18)

عوامل موثر در ارتباط سالم و موفق

فضای معنوی ارتباط

در مقابل مومنانی که از تو پیروی می کنند پر و بال فروتنی فرد آر(شعرا آیه 215)

و چون با نادانان مقابل می شوند گویند : سلام( فرقان (آیه 63)

و چون در خشم شوند خطاها را می بخشند(شوری آیه 37)

در برخورد چون شما را به سلامی نواختند ، پس شما به سلامی بهرت و یا همانند آن پاسخ گویید. (نساء آیه 86)

خوب گوش دادن

پس بندگان را بشارت ده آنان که به سخن گوش می کنند و از بهترین آن پیروی می کنند.(زمی آیه 17و18)

بگو او(پیامبر) برای شما شنونده خوبی است ( توبه آیه 61)

خوب سخن گفتن

درست و قاطع سخن بگویید(احزاب آیه 70)

و به آنان سخن میک بگویید(نساء آیه 5)

و با آنان (پدر و مادر) محترمانه سخن بگوی (بقره آیه 263)

پرهیزاز ارزیابی منفی

گروهی از شما گروهی دیگر را مسخره نکند(حجرات آیه 11)

از یک دیگر عیب جویی نکنید (حجرات آیه 11)

و یکدیگر را با لقب های زشت صدا نکنید(حجرات آیه 11)

از کتاب تربیت برتر نوشته رضا فرهادیان انشارات بوستان کتاب قم


برچسب‌ها: اجتماعی نوشت
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

ادم ساکن-ادم ساکت-ادم ساکن جمعه 18 اسفند1391 8:40 قبل از ظهر
این مطلب را دوستی فرستاده جالب بود گفتم شما هم ببینید
شهید مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :
از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که " چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود !"

این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم ووارد اجتماع شدم دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است .
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود و این نشانه یک جامعه مرده است

ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن، باخبرترند نه بی‏خبرتر.
ضمنا دوست دارم با ارسال این مطلب به آقای دکتر .......هم بگویم این هم جواب حرف دیروزتان.
نگران نباشید آدم ساکن نمی تواند آدم در حرکت را ببیند (نمیدانم یاد داشت سال ها قبلتان را که برای من نوشته بودید "همیشه حرکت کن و به جلو برو - نایست " یادتان می آید یانه)
خب دنیا همین است دیگر . آدم های کوچک طاقت دیدن آدم های بزرگ تر از خودشان را ندارند . حتی اگر مدعی ....... باشند. پس اگر می خواهید حرکت کنید. این را بدانید که سنگ آدم های حقیر همیشه هست . پس حرکت کنید چرا ناراحت می شوید؟

بعضی ها کوچک تر از آنند که کوچکی خودشان شان را بدانند. حتی اگر در ظاهر ......شاید ادعایشان هم پوششی باشد برای کوچک بودنشان.

از قدر ومنزلت آدم ها - اهدافشان و دنیایشان فقط خداست که خبر دارد و خودش هم مراقب همه چیز هست .


برچسب‌ها: خاطرات شخصی
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

کیف های کودکی سه شنبه 15 اسفند1391 6:38 بعد از ظهر
دلم می خواد برگردم به کودکی ها
تا ببینم
جمع کردن مهر از جلو نماز گزاران
در نماز جماعت
چه کیفی داره؟
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

شکوفه بادام دوشنبه 14 اسفند1391 11:18 قبل از ظهر
تدریس آیه موضوعی : احسنوا ان الله یحب المحسنین

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.
بچه ها گفتم که امام رضا از مدینه به سمت خراسان حرکت کردن
چون مامون دستور داده بود امام رضا بیایند به خراسان
امام رضا توی راه از شهر های زیادی عبور کردن
مثل چه شهر هایی؟

بچه ها : نیشابور و....
من: آفرین یکی از شهر ها نیشابور بود
بچه ها کسی که مسافر هست و توی شهری که رد میشه خونه نداره باید چه کار کنه
بچه ها : بره مسافر خونه... خونه بسازه... چادر بزنه .... توی اون شهر وای ناایستاه و....
من برای هرککدام توضیح مختصری میدهم

من: یک راه دیگر هم هست. توی خونه ی دوستی یا آشنایی مهمون بشه درسته
بچه ها : بله
خوب بچه ها امام رضا بره خونه ی کی مهمون بشه؟
بچه ها هر کدام حرفی می زنن

بچه ها همه دوست داشتن امام رضا برن خونه ی اونا. اما امام رضا که نمی تونست خونه ی همه بره که

بچه ها امام رضا گفت : من هر جا خدای مهربون گفت مهمون میشم
خدای مهربون هم بچه ها به امام رضا گفت که خونه ی  کی پیرزن تنها مهمون بشه

پیر زن تنها خیلی خوشحال بود و خیلی برای امام رضا زحمت می کشید توی چند روزی که امام رضا مهمون خونه اش بود.

روز آخر پیر زن تنها خیلی غصه داشت . چرا بچه ها؟
بچه ها :چون دلش برای امام رضا تنگ میشد

اما رضا گفت : من برای تشکر از تو که برا زحمت کشیدی . کاری میکنم که دلت برای من تنگ نشه

پیر زن گفت چه کار میکنید؟
اما رضا علیه السلام کنار باغچه پیر زن نشست . از توی جیبش دانه ی بادامی را در آورد و توی باغچه پیرزن کاشت و گفت : این دانه به زودی رشد می کنه و درخت میشه و تو هر وقت اونو ببینی به یاد من می افتی و از من یک یادگاری داری تا دلت برای من تنگ نشه

پیر زن خیلی خوشحال بود . و منتظر تا اینکه درخت بالاخره سبز شد.
بچه الان هم اگر رفتید نیشابور بهخ درخت های بادام نگاه کنید شاید یکی از اون درخت ها همونی باشه که امام رضا علیه السلام کاشته:)

پ.ن: مناسبت امروز روز احسان و نیکو کاری و مناسبت فردا روز درخت کاری
این داستان در بر گیرنده هر دو مناسبت هست

پ.ن2: از پیامبر پرسیدن ما غذا زیا درست می کنیم اما مزه غذای عروسی رو نمی ده
فرمودن به غذای عروسی نسیمی از بهشت می وزه
این داستان همون نسیمی بود که از جانب بهشت و امام رضای عزیزم وزید


برچسب‌ها: خاطرات مهدکودک, اموزش قران کودکان, تدریس قران با قصه, تدریس آیه موضوعی, امام رضا
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

قصه ی انار یکشنبه 13 اسفند1391 1:10 بعد از ظهر
تدریس آیه موضوعی با قصه: انفقوا من طیبات ما کسبتم 276 بقره
ابتدا وارد کلاس می شوم و با نام و یاد خدا روی تخته شروع می کنم به نقاشی کردن
بچه ها به نظر شما دارم چی می کشم
بچه ها : خاله رود خونه  خاله .....

نه بچه ها  برای اینکه بفهمید یک راهنمایی میکنم  و بعد شروع میکنم  خونه می کشم.
(ابتدا یک خرابه کشیده بودم )برای بچه ها توضیح می دهم در زمان های قدیم بعضی از مدرمی که فقیر بودن در خرابه ها زندگی میکردن
کمی با بچه ها در باره خرابه و شرایط زندگی در آن بحث میکنیم.

حالا داستان شروع می شود.
طرحی از یک مادر بیمار به همراه چهار فرزندش دور بستر بیماری میکشم.
کمی دورتر همسر زن بیمار را هم میشکم
از بچه ها می پرسم: بچه ها اینجا خونه ی کی هست؟
بچه ها حدس هایشان را می گویند.

داستان را ادامه می دهم و ماجرای انار خواستن حضرت زهرا از حضرت علی و بعد رفتن ایشان به دنبال انار

درخت اناری می کشم در فصل زمستان و برای بچه ها توضیح می دهم که در زمان های قدیم که یخچال نبوده و وسایل ارتباطی مثل الان نبوده در زمستان میوه های فصل های دیگر پیدا نمیشده یا سخت پیدا می شده)

داستان را با رفتن حضرت علی علیه السلام به خانه مرد یهودی و دادن انار توسط همسر ایشان و اهدای انار به مرد فقیر برای بچه ها تعریف و اجرا میکنم



برچسب‌ها: خاطرات مهدکودک, اموزش قران کودکان, تدریس قران با قصه, تدریس آیه موضوعی
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

یک تجربه تازه یکشنبه 13 اسفند1391 1:9 بعد از ظهر
بچه ها: خاله امروز قصه داریم
من : بعلللللللللهههههههههه


بچه ها : آخ جونننننن خاله قصه بگین پس
من : نه دیگه همیشه که نمیشه خاله صفری قصه بگه
یک بار هم شما قصه بگین همه با هم برای خاله صفری
بچه ها : اِاِاِاِ
من : کتاب قصه  را باز میکنم و با نشان دادن تصاویر آن یک به یک از بچه ها می خواهم تعریف کنن قصه ی اصحاب فیل را

نکته 1- این تجربه در کلاس پسر ها با استقبال فوق العاده ای رو به رو شد. در کلاس دخترها با نق و نوق و عدم استقبال و در کلاس مختلط بعضی از دختران از پسران تبعیت کردن بعضی ها نه( یعنی این روش مقبول آقا پسر ها بود

2-بچه ها نکته هایی از قصه ها و تصاویر گفتند که تا به حال در مورد قصه اصحاب فیل به عقلم نرسیده بود. گاهی به خودمان فرصت بدهیم تا از کودکان بیاموزیم


برچسب‌ها: خاطرات مهدکودک
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

مهدکودک کجاست؟ سه شنبه 8 اسفند1391 7:32 بعد از ظهر

آنچه را كه حقيقتاً آموختم در مهد كودك آموختم بيشتر چيزهايي را كه واقعاً درباره چگونه زيستن ، چه كردن و چگونه بودن ، مي‌دانم در مهد كودك آموختم .
عقل و دانايي در نوك قله تحصيلات عاليه نبود ، بلكه آنرا در جعبه شن بازي كودكستان يافتم .
اينها چيزهايي هستند كه من در مهد كودك ياد گرفتم : در همه چيز شريك شدن ،عادلانه بازي كردن ،به ديگران ضربه نزدن برگرداندن چيزها به جايي كه آنها را پيدا مي‌كردم تميز كردن ريخت‌ و پاشهايم
برنداشتن وسايلي كه مال من نبودند
عذر خواهي كردن از كسي كه به او صدمه زده‌ام
شستن دستها قبل از غذا خوردن خوب بودن غذاي گرم و شير براي سلامتي , متعادل زندگي كردن هر روز ياد گرفتن ، كمي فكر كردن ، كمي نقاشي كردن كمي آواز خواندن كمي بازي كردن و كمي كار كردن .

جك كانفيلد ـ مارك ويكتور هنسن از كتاب نغمه عشق


برچسب‌ها: خاطرات مهدکودک
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

خوش به حال این کوچولو یکشنبه 6 اسفند1391 1:6 بعد از ظهر
بسم الله الرحمن الرحیم
 
زیبایی یک لبخند را در این تصویرِ(متحرک) ببنید!
عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ‏ :سَأَلْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع عَنِ الطِّفْلِ‏ يَضْحَكُ‏ مِنْ غَيْرِ عَجَبٍ وَ يَبْكِي مِنْ غَيْرِ أَلَمٍ فَقَالَ يَا مُفَضَّلُ مَا مِنْ طِفْلٍ إِلَّا وَ هُوَ يَرَى الْإِمَامَ وَ يُنَاجِيهِ فَبُكَاؤُهُ لِغَيْبَةِ الْإِمَامِ عَنْهُ وَ ضَحِكُهُ إِذَا أَقْبَلَ عَلَيْهِ حَتَّى إِذَا أُطْلِقَ لِسَانُهُ أُغْلِقَ ذَلِكَ الْبَابُ عَنْهُ وَ ضُرِبَ عَلَى قَلْبِهِ بِالنِّسْيَان
(علل الشرایع ج2 ص
584)
 
مفضل می‌گوید: از امام صادق (علیه السلام) در مورد طفل پرسیدم که چرا بدون علت می‌خندد یا بدون درد می‌گرید؟
فرمودند: ای مفضل! هیچ طفلی نیست مگر اینکه امام را می‌بیند و با ایشان نجوا می‌کند. علت گریه‌اش غایب شدن امام از اوست و علت خنده‌اش رو آوردن امام به اوست. وقتی زبانش به سخن باز شد این باب بر او بسته می‌شود و بر قلبش مُهر فراموشی زده می‌شود.
(یعنی این ماجرا را از یاد می برد)
 



برچسب‌ها: امام زمان
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |

لحظه های نامهربان پنجشنبه 3 اسفند1391 9:50 قبل از ظهر
چه قدر نا مهربانند

این لحظه هایی
که بی تو می گذرند
سرگردان
و بی تاب
بی قرار
قربانتان آقا
تکانی به لحظه های غیبتتان بدهید
دیگر این فاطمیه
آخرین فاطمیه ای باشد
که ائمه
همه منتظر انتقامند


برچسب‌ها: امام زمان
نوشته شده توسط ا.م.صفری  | لینک ثابت |